تبليغاتX
فارغ از دگران
مادر

_ _ _ _ _

"بین من و آدمای عاشق یه چیز مشترکه ! اونا با دیدن عکس عشقشون آروم می گیرن و منم همینطور ! همیشه عکسای قشنگت تو دستمه . وسواس پیدا کردم !  وقتی خسته و کوفته میام خونه پی عسکای تو می گردم و روزنامه هارو رو زمین پهن می کنم و روزای عمرتو می شمرم . امروز شش هفته از بودنت می گذره ! چقدر قشنگی ! با اون کله طاس گنده ت شبیه یه آدم شدی ! مهره هات قشنگ معلومه . دستات مث دو تا بال می مونن . بال در آوردی ؟! دلم می خواد تن و دو تا بالتو نوازش کنم ...

تو این چند روز اتفاقاتی افتاده که من واسشون تو رو ستایش می کنم : سلول های خونیت مدام زیادتر میشن . شبکه رگات دیگه دیده میشه . بند نافی هم که چهار روزه که منو تو رو به هم وصل کرده سفت تر شده .کبدت حسابی پف کرده و بقیه اعضای بدنت هم دارن شکل می گیرن . دستگاه تناسلیت هم جوونه زده ! دیگه حتی خودتم میدونی که دختری یا پسر !

من و تو یه جفت عجیب رو درست کردیم ! همه چیز تو به من بستگی داره و همه چیز من به تو ! اگه تو مریض بشی منم مریض می شم و اگه من بمیرم تو هم می میری ! با این همه نه من میتونم باهات حرف بزنم نه تو با من ! با اینکه توی دنیای خودت عقل کلی بازم نمی دونی که من شکلی ام و چند سالمه و به چه زبونی حرف می زنم ! حتی اگه به مغزت هم فشار بیاری نمی تونی بفهمی که من سفیدم یا سیاه ، چوونم یا پیر ،قد بلندم یا کوتوله !
هیچ وقت دو تا غریبه با یه سرنوشت مشترک اندازه من و تو از هم بی خبر نبودن !
هیچ وقت دو تا ناشناس که هر دو یه تن دارن به اندازه من و تو از هم دور نبودن !..."*

هیچ وقت هیچ چیز باعث نشد که بگم ای کاش یه دختر بودم ! یا اگرم چیزی بوده همیشه چیزایی در خودم دیدم که به پسر بودنم راضی شدم . به غیر از یه مورد ....
اینکه ما پسرا استعداد مادر شدن نداریم ! همیشه حس عجیبی داشتم به مقوله ی مادر ! مخلوقی که می تونه خالق باشه ! بنده ای که می تونه روزی رسون باشه !
کسی که از درون خودش آفرینشی رو صورت میده  و از بدنش غذایی تهیه می کنه .
نمی دونم چی بگم و چطور حسرت رو توی کلماتم نشون بدم که اگر خیلی شانس بیارم فقط می تونم از نزدیک شاهد خلق کردن یه موجود باشم نه اینکه خودم خلقش کنم . اینکه بخت باهام یار باشه تا از نزدیک عاشقانه ترین لحظات دنیا رو از شیر دادن یه مادر به فرزندش ببینم ولی چیزی برای ارائه دادن نداشته باشم ...

*نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ـــ اوریانا فالاچی

+ تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:23 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________

این چند وقت چند تا نامه خوندم ! نامه های قشنگ که هر کدوم تحت تاثیر قرارم داد . و حسرت خوردم که ای کاش کسانی توی زندگی منم بودن تا بهم می گفتن ، خیلی چیزایی که ازشون غافل موندم !
واسه همینم تصمیم گرفتم خلاصه ای از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش رو توی وبلاگم بیارم . میدونم که خیلی مطلب تر و تازه ای نیست و اکثر وبلاگ نویسا اینو توی وبلاگشون آوردن ولی برای خودم تازگی داشت و البته  اینکه دلم می خواد از این به بعد وبلاگم به نام و آثار آدمای بزرگ بیش از پیش مزین بشه.
در ضمن تصمیم دارم بعد از سالها  توی وبلاگم عکس بزارم...!


شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است.
شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار .
من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم !
وقتي بچه بودي، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ، قصه اژدهاي بيدار در صحرا...
من در روياي دختر خفته ام ،رويا مي ديدم . روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان، که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند:
" دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره ؟ اسمش يادته؟ چارلي " .
آره ! من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است.
برقص ! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي .
اين رقص ها ، و بيشتر از آن ، صداي کف زدنهاي تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد.
برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ! و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد .
من يکي ازاينان بودم ژرالدين ! و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من به خواب ميرفتي و من باز بيدار مي ماندم  و در چهره تو مي نگريستم، و از خود مي پرسيدم: چارلي ! آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است :
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . اما داستان من به کار تو نمي آيد ...
از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است: "چاپلين" ! با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني، تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسي را که تورا به منزل مي رساند  بپرس، حال زنش را هم بپرس....و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار ...
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي !
نترس! اين ده سال تو را پير تر نخواهد کرد.....

+ تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:25 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر درآمد و از پای در فتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید
کارش مدام به غم و آه سحر فتاد

زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من ِ بی خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آنچنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز ، مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یک یک به در فتاد

سعدی

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:45 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...


مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم


عمری ست

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

                  باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

 

شاید ...

امروز نیز روز مبادا
                     باشد !

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

         نه باید ها ...

 

 هر روز بی تو

                      روز مباداست !

 

 

روز مبادا  ! ـــ قیصر امین پور

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:32 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________


هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم ...

نمیدونم الان خونمون چه خبره ؟
دلم میخواد حرف بزنمو کسی نگه:عجب...!
آره . زیاد تو توهمم . 
نه اون وقتی که همه کار،
اون وقتی که همه خواب ...
چند وقتیه حالم از مملکتم به هم خورده .
یه فیلم عاشقونه میخوام .
دلم تنگه ...

عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است
 که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید ...

اشعار از شفیعی کدکنی

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
خوبين ؟ اميدوارم خوب باشين.
منم خوبم . خدا رو صد هزار مرتبه كه نه چون فعلا حال ندارم ولي يه مرتبه شكر ! 
اومديم يه آپ بكنيم . كمي حرف توي دلم هست و نيست ! راستي جمعه با چند تا از دوستان رفتيم خانه ي ... خانه ي ... . آقا به جون خودم نمي دونم بگم خانه ي كيا ؟ ميگن سالمندان ولي ما هر چي به اين چشما فشار آورديم سالمند نديديم !
يه تعداد ديوونه و عقب افتاده ذهني از تمام گروه هاي سني توشون بود كه تا وارد شديم همه اومدن دورمون كه : سيگار ؟ سيگار ؟ سيگاررر ؟
ولي نه ! خداييش اولش ، همون دم در يكي اومد به استقبالمون . اسمش بهنام بود . معلوم نبود چند سالشه ! احتمالا منو با محمدرضا گلزار اشتباه گرفته بود . چون اومد ازم امضا بگيره !!! البته بعدش فهميدم همه رو با همه اشتباه ميگيره . چون ديدم دفترچش پر از امضاس و بعدشم رفت سراغ بقيه دوستام !
البته اين سال چندمي بود كه با دوستام مي رفتم خانه ي ...
در كل خوبه . يعني لازمه . كمي مشمئز كننده هست ، چون واقعا هيچ موجودي نيست كه بشه باهاش حرف زد . نمي دونم .مثل تو تلفیزیون  تمیز و اتو کشیده نیست . يكيشون تا ما رو ميديد قاه قاه بهمون مي خنديد ! ميدونم چرا . اونجا همه سالمن و تو و همراهانت چون در اقليتي ديوونه محسوب ميشي . و خنده دار...!
مسعود گريه مي كرد چون مهديان شيشه اتاقشو شكسته . واي كه چقدر التماسم كرد تا برم اتاقشو ببينم .  احسان هم واسمون مداحي كرد ، البته آخرش : لايي لايي لالايي لالاي لالاي لالايي...
تازه یه دختر هم دیدم . (اونجا هم دست از چش چرونی بر نداشتم!) ولی... واقعا زیبا بود ! با یه گل سرخ خیلی خیلی زیبا تو دستش . یه کم لباساش از بقیه مرتب تر بود . ولی بازم مثل بقیه...
و آخر سر هم رفتيم پيش اوني كه هر سال به نيت اون ميريم . تنها كسي كه بشه باهش حرف زد . و بشه احساس حقارت كرد . كسي كه تو جووني بر اثر درمان نادرست كور ميشه و بعدش ميره خارج و چند سال بينا ميشه ولي دوباره....
كسي كه در حسرت يه كتابه . يه كتاب به خط بريل . نمي دونم . خيلي باهاش حرف زدم . و به خاطر همين نزديكي در آخر كه ميخواستم باهاش خداحافظي كنم ، دستمو گرفت و خواست كه يه كتاب ...
فقط يه كتاب...
نمي دونم چي بگم ....
ممنون ميشم اگه بتونين راهنماييم كنيد كه از كجا ميشه كتاب به خط بريل خريد . راستي هر كتابي نميخونه .عرفاني و ادبي . اهل ذوقه . شعر و ادبيات و ...  دمش گرم .
ديگه بريم . كاري باري ؟ خيلي مخلصيم .
كجا؟؟؟ من كارتون دارم ! اين چند وقت خيلي برام دعا كنين . كنكور دارم . دعا كنين به خدا نزديكتر بشم نه به خاطر كنكور . دعا كنين بتونم به اين نفس غلبه كنم . دعا كنين شبا راحت بخوابم .

پ.ن. به وبلاگ خانم ارتجایی هم سر بزنید . یه جشنواره تو وبلاگش برگزار کرده که شصت دفعه ازم خواسته به دوستان و آشنایان و اقوام و کاشان و حومه اطلاع بدم . وبلاگش جالبه ، مثل خودش !
پ.ن۲.به جان خودم نمی دونم این پ.ن یعنی چی ؟!

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:17 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________

بسم الله الرحمن الرحیم

نام من عشق است، آيا مي‌‏شناسيدم؟

زخمي ام ، زخمي سراپا ،مي‌‏شناسيدم؟

با شما طي‌‏كرده‌‏ام راه درازي را

خسته هستم، خسته آيا مي‌‏شناسيدم؟ 

راه ششصد ساله‌‏اي از دفترحافظ

تا غزل‌‏هاي شماها، مي‌‏شناسيدم؟

اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است

من همان خورشيدم اما، مي‌‏شناسيدم؟

پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر

اينك اين افتاده از پا، مي‌‏شناسيدم؟

مي‌‏شناسد چشم‌‏هايم چهره‌‏هاتان را

همچناني كه شماها مي‌‏شناسيدم

اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا، مي‌‏شناسيدم!

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رودهاي رو به دريا! مي شناسيدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعي بود

عشق ويس و حُسن ليلا مي‌‏شناسيدم؟

در كف فرهاد تيشه من نهادم، من!

من بريدم بيستون را مي شناسيدم

مسخ كرده چهره‌‏ام را گرچه اين ايام

با همين ديوار حتي مي‌‏شناسيدم

من همانم, مهربان سال‌‏هاي دور
رفته‌‏ام از يادتان؟ يا مي‌‏شناسيدم؟

حسین منزوی

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:4 نويسنده محمدرضا |

__________________________ ______________ ____________________